سریال ترکی هرجاییسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان

سریال ترکی هرجایی Hercai یکی از سریال های محبوب آ تی وی می باشد که هم اکنون فصل دوم این سریال در سال ۲۰۲۰ درحال پخش می باشد, سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان
سریال ترکی هرجایی

خلاصه داستان سریال ترکی هرجایی

داستان این سریال در مورد پسر جوانی به نام ” میران ” است که پدر و مادر او به خاطر اشتباه یک مرد مرده‌ اند و حالا آن مرد برای ” میران ” یک دشمن خونی به شمار می آید که در پی انتقام جویی از او می‌ باشد! ” میران ” بسبار جدی درصد انتقام گرفتن به خاطر مرگ پدر و مادر خود است.

” میران ” همانند یک سرباز پیاده است که از کودکی از سوی مادربزرگ خود یعنی عزیزه، به لحاظ روحی و روانی آسیب دیده است! او هم چون یک یاغی متمرد می باشد که در زندان مادربزرگ خود گیر کرده است. او کورکورانه به حرف های مادربزرگ (مادر پدر) اطمینان کرده است و بی خبر از چهره حقیقی او، زیر بال و پر وی زندگی کرده است.

او روح سوخته ای دارد که هر آنچه را که لمس می کند، می سوزاند! او زندگی می کند تا به خاطر چیزهایی که او و خانواده‌ ی او به خاطر خانواده ” شاداغلو ” از دست داده اند، انتقام بگیرد. او ۲۷ سال است که فقط و فقط عزاداری کرده است و هیچ حسی جز تنفر را نمی شناسد، اما یک کورسوی کوچکی از عشق در گوشه ای از قلب او، ممکن است روند ماجرا را تغییر دهد.

” میران ” با نقشه و برنامه ی قبلی به دختر آن مرد که ” ریان ” نام دارد، نزدیک می شود و می خواهد از طریق آسیب رساندن به دختر وی، از آن مرد انتقام بگیرد؛ ترس برای ” میران ” واژه‌ ای ناشناخته است.” ریان ” تنها دارایی و عزیزترین آدم زندگی پدر خود است.

” ریان شاداغلو ” دختری بی گناه، سرکش هم چون یک اسب ماده، جسور و البته کمی وحشت زده و ترسیده است که همانند یک پرنده ی آزاد و رها در آسمان عشق اوج گرفته است! اما متاسفانه پدرخوانده‌ ی وی بال‌ و پرش را بسته ست. پسرعموی وی نیز بسیار دوست دارد شاهد آسیب دیدن و ضربه خوردن او باشد! عمه‌ وی از غم و اندوه او خوشحال می‌ شود…

تنها حامی او مادر زخم خورده و درمانده او می باشد که در نهایت در آتش انتقام می‌ سوزد و قربانی سرنوشت می شود!

اما در این بین، ” ریان ” عاشق ” میران ” می شود اما پس از گذشت مدتی، متوجه هدف اصلی ” میران ” می شود و به حقیقت پی می برد! او دو بار به خاطر اینکه احساس کرده است به وی خیانت شده است، دست به خودکشی می زند که عزیز او را از مرگ نجات می دهد و به او می گوید که جهنم برای او تازه شروع کار خواهد بود! نه رهایی از غم و اندوه.

در ادامه، ” میران ” هم عاشق ” ریان ” می شود اما حس انتقام در اعماق روح وی رخنه کرده است! و حس انتقام جویی، بر احساس علاقه‌ ی او به ” ریان ” غلبه می کند! دختری که به شکلی غم انگیز می‌ میرد.

بعد از این اتفاق، حس پشیمانی و عذاب وجدان ” میران ” را رها نمی کند و او تا آخر عمر خود با این احساس عذاب و درد زندگی می کند!

شاید جالب باشد که بدانید در این سریال تلویزیونی، ” میران  “سمبل و نماد مردی است که به عشق خود خیانت می کند. در واقع این سریال تلویزیونی، یک داستان عاشقانه است که برای انتقام جویی شکل گرفته است! و مردی که با هدف انتقام جویی، قدم در جاده‌ ی عشق می گذارد و میان عشق و خیانت، گیر می کند!

تاکنون ۱۸ قسمت از این سریال گذشته است، شما میتوانید خلاصه داستان ادامه قسمت های این سریال را در این مطلب از سایت جدولیاب مطالعه کنید. با ما همراه باشید.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان

قسمت ۲۴ سریال ترکی هرجایی

هاندان که از پشت در اتاق یارن حرف های او و گونول را شنیده است مثل عجل معلق به داخل می رود و از موهای یارن می گیرد و فریاد می زند: «باز داری چه غلطی میکنی؟! » یارن از درد می نالد و می گوید: «برادرم عاشق ریان است و با او ازدواج خواهد کرد. من هم کمکش می کنم. » هاندان می گوید: «تو می خواهی مرد متاهل را برای خودت نگه داری و کهنه ی او را هم به پسر ارباب زاده ی من قالب کنی.» و شروع به کتک زدن دخترش می کند. یارن میان مشت و لگد می گوید: «بفهم مامان! دارم درد میکشم. ولی تو فقط به فکر پسرت هستی. » هاندان تلفن یارن را از او می گیرد و می رود و در را قفل می کند و از پشت در می گوید: «از اتاق خارج شوی تو را میکشم. » الیف که از خانه فرار کرده، جایی را نمی شناسد و راهش را گم می کند.

جهان جلوی او سبز می شود و می گوید: «دخترم این وقت شب کجا می روی؟ » و وقتی وحشت او را از چشم هایش می خواند می گوید: «من به تو آزاری نمی رسانم. تو مثل دختر من هستی. » و اسم و رسم او را می پرسد ولی الیف سکوت می کند. عزیزه که هرچه زنگ زده و الیف جواب نداده به ایوان می آید و فریاد می زند: «دخترم را بردند. او را دزدیدند. شاداغلوها الیف را دزدیدند. » و رو به فیرات می گوید: «باید به عمارت شاداغلوها بروی. » زهرا مشغول جمع کردن وسایلشان است. گل از او می پرسد که کجا می روند و زهرا می گوید: «همه با هم همراه خواهرت به تعطیلات می رویم. » نصوخ به زهرا مشکوک است. او از زیر زبان گل حرف می کشد و گل می گوید: «بابام می خواهد همه ما را به تعطیلات ببرد. » نصوخ به اتاق زهرا رفته و لباس های او را به هم می ریزد.

زهرا می گوید: «توی عمارت به این بزرگی جایی برای دختر ما پیدا نشد. جایی می رویم که برای دخترمان هم جایی باشد. » نصوخ می گوید: «تو دخترت را بردار و برو ولی حق نداری گل و هازار را از من جدا کنی. » هازار اسلحه به دست به خانه اصلان بی می رسد و عزیزه و افرادش به عمارت شاداغلو وارد می شوند. هازار فریاد می زند: «دخترم را پس بدهید و اسلحه را به طرف خانواده ی اصلان بی نشانه می رود. » سلطان جلو می آید و می گوید: «دخترت اینجا نیست. میران او را با خود برده و ما از آنها خبری نداریم. » گوشی هازار زنگ می خورد و خدمتکارشان به او خبر می دهد که عزیزه و افرادش وارد عمارت شده و آنها را تهدید کرده اند. هازار که مطمئن می شود ریان آنجا نیست سریع برمی گردد. عزیزه به نصوخ می گوید: «همین الان الیف را به ما بدهید وگرنه عمارت را روی سرتان خراب می کنم. » نصوخ متعجب می پرسد که الیف کیست؟

عزیزه که متوجه اشتباهش می شود نگاهی به حنیفه می اندازد و افرادش را از عمارت خارج می کند. گونول همراه آزاد به سوی خانه باغی که میران و ریان آنجا هستند در حرکت است. در خانه باغ، میران به ریان می گوید: «اینجا جایی است که به من شلیک کردی و دوباره برگشتی و نجاتم دادی. » ریان با خشم می گوید: «نجاتت دادم که بیشتر از من درد بکشی. » میران چراغ نفتی را روشن می کند و هیزم می آورد و آتش روشن می کند. میران می گوید: « مدتی اینجا بمانیم. باید با هم حرف بزنیم. » این خانه احساس خوبی به ریان می دهد و وقتی میران از او می پرسد که دیگر از پیش من نمی روی؟ ریان می گوید: «امروز کنار آن تاب آسمانی پشیمانی را در چشمان تو دیدم. اگرچه تو چیزی به زبان نیاوردی. » میران از حرف او امیدوار می شود ولی همه چیز آن طور که می خواهند نیست.

گونول و آزاد در خانه باغ پنهان شده اند و منتظر هستند میران از خانه خارج بشود و ریان تنها بماند. میران برای خرید از خانه بیرون می رود ولی به محض خروج از خانه گونول داخل ساختمان می شود. ریان صدای او را میشناسد و در را باز می کند. گونول داخل اتاق می شود و می گوید: «میران رفته. تو آزادی میتوانی بروی. » ریان می گوید که من جایی جز در کنار میران ندارم. گونول با خشم می گوید: «مگر تو کی هستی؟ اصلا میدانی من کی هستم؟ من زن میران هستم. زن عقدی میران! » و عکس عروسی خودش و میران را به دست ریان می دهد. ریان با ناباوری به عکس خیره می شود. گونول او را به خود می آورد و می گوید که آزاد بیرون منتظر اوست. در همین هنگام آزاد جلوی در ظاهر می شود و با چشمانی که عشق از آن می بارد به ریان خیره می شود.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان

قسمت ۲۳ سریال ترکی هرجایی

شاداغلوها و اصلان بی ها  به هم می رسند و با خشم به یکدیگر خیره می شوند. هرکس کینه خود را وسط می ریزد. عزیزه هم وارد جمع می شود. هازار می گوید که به خاطر آنها مجبور شده اند وام زیادی از بانک بگیرند. عزیزه می گوید ما وام را پرداخت می کنیم به شرطی که عمارت را به ما بدهید.فیرات در گوش میران می گوید که پول این خانه یک صدم از وام آنها هم نمی شوند.نصوخ با عصبانیت می گوید که هرگز این کار را نخواهد کرد. عزیزه سر حرفش است و ختم جلسه را اعلام می کند و می رود.هنگام رفتن  به میران می گوید که باید همه چیز شاداغلوها را به دست بیاوریم و میران با تعجب به او نگاه می کند. هازار بعد از رفتن آنها به فکر فرو می رود و می گوید: «این زن درد دیگری دارد. » یارن به آزاد پیام می دهد که نیم ساعت دیگر به آدرسی که می فرستم بیا. و از آن طرف گونول هم بنا به خواست یارن به آدرسی که گفته شده می رود.ریان با گریه و التماس از اهالی خانه می خواهد که بگذارند تا او برود. اسما سریع به میران زنگ می زند و ناراحتی ریان را به او اطلاع می دهد. میران فورا خود را به عمارت می رساند و به سلطان می گوید که در حدی نیست که بخواهد ریان را زندانی کند و ادامه می دهد: «فقط من حق دارم برای ریان تصمیم بگیرم. » و ریان را سوار ماشین می کند و با خود می برد.

این وسط الیف که تحمل فضای متشنج خانه را ندارد از فرصت استفاده کرده و از عمارت بیرون می زند و آنقدر فکرش درگیر حوادث اخیر می شود که کم مانده با ماشین آزاد تصادف کند. آزاد سعی می کند کمکش کند ولی الیف می گوید که نیازی ندارد کسی کمکش کند. آزاد به محل قراری که گونول و یارن آنجا هستند می رسد و با میلی کنار گونول می نشیند. یارن می گوید: «ما می توانیم به همه کمک کنیم. تو ریان را می خواهی و گونول هم شوهرش را. تو باید از ریان در مقابل پدربزرگ حفاظت کنی. » آزاد می گوید البته که این کار را خواهد کرد. در همین هنگام الیف آنها را از پشت شیشه رستوران می بیند و کنجکاو می شود که بداند گونول با چه کسانی ملاقات می کند. ریان در ماشین میران دلش خون است و مدام گریه می کندو میران ماشین را نگه می دارد تا او کمی حالش بهتر شود. ریان رو به میران  می گوید: «من همیشه می خواستم از خانه مان فرار کنم. باورم نمی شود که تا یک ماه قبل من خوشبخت بوده ام. پدر و مادرم را کنارم داشتم و الان زندگی من خراب شده است. کاش این کابوس تمام شود. »

صدایش می لرزد و ادامه می دهد: «حالا در حسرت دیدار پدر و مادر و خواهرم مانده ام. » میران که حرف های او قلبش را به درد آورده تلفنش را ریان می دهد تا با مادرش صحبت کند. ریان بعد از صحبت با زهرا حالش کمی بهتر شده است. عزیزه وقتی به عمارت برمی گردد و ماجرای ریان را می فهمد رو به سلطان می گوید: «از جمع کردن گندکاری های شما خسته شده ام. » گونول هم به خانه برمی گردد و مادرش به او می گوید: «شوهرت دختره را برداشت و برد. » گونول که تاب شنیدن این خبر را ندارد به یارن زنگ می زند و یارن به او اطمینان می دهد که محلشان را پیدا خواهد کرد.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان
سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۲ سریال ترکی هرجایی

در عمارت اصلان بی وقتی شهریار، خدمتکار جدید چشمش به الیف می افتد، در مورد او سوال می کند کریمان می گوید که او دختر اسما است.الیف می گوید: «تا آنجا که یادم می آید اسما فقط یک پسر داشت! » الیف از صحبت آنها ناراحت می شود و به اتاق مادربزرگش می رود و با خشم به او می گوید: «در عرض یک روز دیدم که توی شهر میدیات هستم. یک دختر ناشناس زندانی در خانه داریم و الان هم که همه من را به نام دمیر آلپ، دختر اسما میشناسند. این چه کاری است که با من میکنید؟ » عزیزه می گوید: «این کارها برای محافظت از خودت است. » الیف می گوید: «آن وقت چه کسی از ما در مقابل تو محافظت کند؟! » عزیزه عصبی می گوید: «چه بدی ای به شماها کردم؟ » الیف می گوید: «برای شوهر گونول زن گرفتی، میران که اهل کینه و انتقام نبود مغزش را پر کردی، اسم من را از من گرفتی. »

از جایش بلند می شود و ادامه می دهد: «الان هم به اتاقم می روم تا مامان اسما برایم صبحانه بیاورد! » ریان پیش میران می رود تا درمورد حرف های دیشبش با او صحبت کند. ولی سر از اتاق گونول درمی آورد. گونول با خشم دست او را می کشد تا با هم صحبتی بکنند. ریان می گوید: «برایت متاسفم. من تو را آدم خوبی می داسنتم. » گونول می گوید: «اگر می دانستی من چه چیزهایی را تحمل کردم دستم را می بوسیدی. » و به طرف صندوقچه ی گوشه ی اتاق می رود و جهازش را نشان می دهد و می گوید: «میدانی چرا دروغ گفتم؟ چون مجبورم کردند و قلبم را شکستند و من را به این اتاق تبعید کردند. تو نمیفهمی وقتی شب و روز در انتظار یک نفر هستی و او اهمیتی به تو نمیدهد یعنی چه. » ریان می گوید: «چرا اینها را به من میگویی؟ »

گونول به طرف عکس عروسی خودش و میران می رود که میران سر میرسد و به ریان می گوید: «از اتاق خارج شو و دیگر به اینجا نیا. » ریان می گوید: «نکند این دختر بیچاره را هم در حقش ظلم کرده اید؟ » میران او را از اتاق بیرون می برد. ریان به او می گوید: «حرف هایی که دیشب گفتی همش دروغ بود! » میران به او می گوید: «لازم نیست توضیح بدهی من واقعیت را میدانم. » ریان با خشم از او می پرسد: «سلطان را به عنوان مادر و گونول را خواهرت معرفی کردی. آنها چه نسبتی با تو دارند؟ » میران با خشم به گونول نگاه می کند و می گوید: «زن عمو و دخترعمویم هستند. » ریان فریاد می زند: «قرار است دیگر چه دروغ هایی از تو دربیاید؟! » و می رود. میران و فیرات با اتومبیل به طرف محل کار حرکت می کنند. میران حالش بد می شود، از اتومبیل پیاده می شود و فریادی از ته دل می کشد و رو به فیرات می گوید: «من به عاقبت کارهایم فکر نکرده بودم. به ریان این همه دروغ گفتم. درد مقابل نگاه های معصوم او چون نیشی در قلبم فرو می رود نمی دانم چه کنم. او هیچ وقت من را نخواهد بخشید و مثل قبل دوستم نخواهد داشت. و هنوز دروغ های بزرگترم را نمی داند. »

یارن با گونول تماس می گیرد و می گوید باید حرف بزنیم و گونول جواب می دهد که آنها حرفی ندارند که بزنند. یارن می گوید: «می خواهی با ریان زیر یک سقف زندگی کنی؟ » و وقتی می بیند گونول گوشی را هنوز قطع نکرده جرئت پیدا می کند و می گوید:: «آزاد عاشق ریان است تو هم که شوهرت را می خواهی. اگر همکاری کنی هردو به خواسته های خود خواهید رسید. » گونول قبول می کند که با یارن صحبت کند. گل خانم سر میز صبحانه با اشتها غذا می خورد و وقتی از او می پرسند میگفتی تا ریان نیاید غذا نمی خوری؟ گل می گوید: «دیشب پدربزرگ ریان و میران را پیش من آورده بود و من آنها را دیدم. » همه به نصوخ خیره می شوند و نصوخ می گوید: «نصفه شب مثل دزد آمده بودند. » زهرا می گوید: «دختر من آمده بود و من خبر ندارم؟ پس چرا از میران حساب پس نگرفتی؟! » نصوخ می گوید: «عوض این که دعایم کنی حساب میپرسی؟ به خاطر گل کاری نکردم وگرنه هردو را میکشتم. »

زهرا به هازار می گوید: «من دیگر در این خانه نمی توانم بمانم. به خاطر خدا ما را از این خانه ببر. » جهان پیش هازار می آید و می گوید که اصلان بی ها برایشان اخطاریه فرستاده اند.پدر گفته است باید همگی برویم و صحبت کنیم.و وقتی امتناع هازار از رفتن را می بیند می گوید: «تمام قراردادهای ما به نام و امضای تو است. مجبوری بروی. »نصوخ به همراه پسران و آزاد برای صحبت با اصلان بی ها می رود. میران و فیرات هم برای مذاکره می آیند.ریان که حرف های میران درمورد پدرش را نمی تواند تحمل کند می گوید: «به پدرم افترا زده اند من دیگر طاقت ندارم. »و به طرف در خروجی می رود ولی نگهبان ها جلویش را می گیرند.سلطان پیش او می رود و می گوید: «تا ما اجازه ندهیم هیچ کاری نمی توانی بکنی. »

ریان می گوید: «برای تو متاسفم. تو که اصلا راضی نیستی من اینجا باشم. تو که با میران در اجرای نقشه اش همکاری کردی. در حالی که خودت دختری مثل من داری و به بی آبرو شدن یک دختر جوان کمک کردی. »سلطان می گوید: «هرکاری کردم برای دخترم کردم. » او می خواهد به ریان بفهماند که گونول زن میران است.ولی گونول با عجله می آید و مانع می شود. سلطان دستور می دهد نگهبان ها ریان را زندانی کنند. گونول به مادرش می گوید: «چرا نمیگذاری برود گم شود؟ » سلطان می گوید: «اگر او برود میران هم خواهد رفت و وضع بدتر خواهد شد. صبر کن او دیر یا زود از اینجا خواهد رفت. »یارن به گونول زنگ می زند و قرار می گذارد در رستورانی همدیگر را ببینند و تصمیم بگیرند.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان
سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۱ سریال ترکی هرجایی

نصوخ به زور ریان را با خود به طبقه ی پایین می برد. میران متوجه گیر افتادن ریان می شود اما اسلحه ای که روی سرش گذاشته اند مانع از عکس العمل او می شود. او به پشت سرش نگاه می کند و مادربزرگش و افرادش او را می بیند. عزیزه می گوید: «از همانجا که آمده ای برگرد. » میران اصرار می کند که باید ریان را هم با خود بیاورد. عزیزه که می بیند حریف میران نمی شود می گوید: «برو ولی بدان اگر تیراندازی شود افراد من به ریان هم رحم نخواهند کرد. » میران با عجله به طرف طبقه ی پایین می رود. نصوخ اسلحه را به طرف ریان گرفته. ریان با زاری می گوید: «می دانم دلت می خواهد بمیرم. هیچ وقت من را دوست نداشتی. خیلی تلاش کردم محبتت را جلب کنم ولی نتوانستم. »

و خاطراتی از بدرفتاری های پدربزرگش را یادآوری می کند و می گوید: «همیشه پر و پالم را شکستی و تحقیرم کردی. » در حالی که دست های نصوخ می لرزد اسلحه را پایین می آورد. اما ریان دست او را گرفته اسلحه را دوباره روی پیشانی اش می گذارد و از پدربزرگش می خواهد شلیک کند. میران سریع وارد اتاق می شود و اسلحه اش را به طرف نصوخ می گیرد و می گوید: «به ریان صدمه ای بزنی، مردی.» نصوخ اسلحه را به طرف میران می گیرد و می گوید: «با اسلحه وارد عمارت من میشوی و از دختره دفاع میکنی؟ پس چرا دامنش را لکه دار کردی؟ چرا انتقامت را از مردها نگرفتی مردک بی غیرت؟! » ریان بلند می شود و روبروی نصوخ می ایستد و می گوید: «بزن و راحتم کن. ناموس لکه دار شده ات را تمیز کن. »

در همین هنگام، گل که از شوق دیدار خواهرش نتوانسته بخوابد به اتاق می آید و به طرف میران می رود و او را بغل می کند. نصوخ با دیدن او اسلحه اش را پنهان می کند. گل که از دیدن میران خوشحال است شروع به شیرین زبانی می کند. میران می گوید: «ما برویم. بعدا تو برای مهمانی به خانه ی ما بیا. » گل قبول می کند و آنها را بدرقه می کند. میران و ریان در کنار هم از در خارج می شوند و نصوخ که در حضور گل کاری نمی تواند بکند با خشم آنها را نگاه می کند. آزاد مست و پاتیل وارد عمارت می شود. یارن فکر تازه ای به سرش می زند، دست او را می گیرد، توی تختخواب می خواباند و می گوید: «به حرف هایم گوش کن. ببین خودت را به چه روزی انداخته ای! به خودت بیا. » آزاد از او می خواهد برود و او را با بدبختی هایش تنها بگذارد. اما یارن آخرین تیرش را هم رها می کند و می گوید: «من تو را باور می کنم. عشقت به ریان را باور می کنم و کمکت می کنم تا او را به دست آوری. »

آزاد با پوزخند می گوید: «من خودم فهمیدم که ریان من را نمی خواهد ولی تو نفهمیدی. » یارن می گوید: «او الان به حمایت تو نیاز دارد. مجبور شده با مرد متاهل زندگی کند. باید نجاتش بدهی و بدان زن ها عاشق مردهای قدرتمند هستند.» میران و ریان به عمارت اصلان بی وارد می شوند. ریان از میران می خواهد توضیح بدهد که انتقام چه را از آنها گرفته است. میران که نمی داند از کجا شروع کند با صدای لرزان و چشم های اشک آلود می گوید: «پدر تو، پدر و مادر من را کشت و ناموس مادرم را گرفت. او من را نابود کرد. » ریان با تعجب نگاهش می کند و می گوید: «پدر من هرگز این کار را نمی کند. پدر من آن آدمی که می گویی نیست. او آدم خیرخواهی است. اهل کمک و دادن خیرات به مردم است. مغز تو را سال ها با حرف های پوچ پر کرده اند. »

میران روی صندلی می نشیند و طاقت ایستادن ندارد بعد می گوید: «یادم می آید کوچک بودم. با صدای شیون مادربزرگم که پسرش را صدا میزد بیدار شدم. ترسیده بودم. جسد پدر و مادرم را آوردند… » میران بلند می شود و در حالی که تمام بدنش به لرزه افتاده می گوید: «هازار شاداغلو به ناموس مادرم چشم دوخته بود. او را فراری داد. پدرم  برای نجات مادرم به دنبالشان رفته ولی پدر تو هردوی آنها را کشت. پدر تو صدا و بوی مادرم را از من گرفت. همان موقع تصمیم گرفتم از پدرت انتقام بگیرم. با این فکر بزرگ شده ام و زندگی کرده ام. ما خانه و زندگی مان را به خاطر پدر تو ترک کردیم. » ریان که باورش نمی شود می گوید: «چطور توانستی با این نفرت زنده بمانی؟ » میران رو به او می گوید: «من عشق ورزیدن را نمیدانم، عفو کردن را نمیدانم، کل زندگی من نفرت بوده. » هردو به هم خیره می شوند و اشک می ریزند. ولی حتی نمی توانند همدیگر را در آغوش بگیرند. میران از اتاق خارج می شود و حرف هایش مدام در ذهن ریان تکرار می شود.ریان از اتاق خارج شده و به ستاره ها چشم می دوزد و اشک می ریزد.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان
سریال ترکی هرجایی

قسمت ۲۰ سریال ترکی هرجایی

ریان صبح لباس می پوشد و با کمی نگرانی از اتاق خارج می شود و کمی عمارت اصلان بی را تماشا می کند و پایین پله ها به آشپزخانه می رسد. اسما و کریمان با خوشرویی از او استقبال می کنند. گونول نیز برای خوردن صبحانه می آید. ولی با دیدن ریان خشمگین شده و برمی گردد. عزیزه وارد آشپزخانه شده و رو به اسما می گوید: «به این دختر غذا بدهید که نرود و بگوید گرسنه ام گذاشته اند. » و رو به ریان می گوید: «خیلی بیچاره هستی که کسی سراغت را نمی گیرد. آخر دختری را که دامنش لکه دار شده را می خواهند چه کنند.» ریان ناراحت می شود و به اتاق برمی گردد.

در دفتر میران، فیرات می گوید: «ما با شاداغلوها کلی قرارداد داریم و تو دخترشان را نگه داشتی. من نمی فهمم چطور می خواهی با آنها ملاقات کنی. » میران می گوید: «به زودی خودشان درخواست ملاقات خواهند کرد و ما آنقدر سر و کله می زنیم تا نابودشان کنیم. » یارن داخل می آید و می گوید: «آمدم بگویم که گل از بیمارستان مرخص شده و گلوله توی سرش است و نه غذا می خورد و نه چیز دیگر. فقط می خواهد ریان را ببیند. » میران می گوید: «پدربزرگت ریان را خواهد کشت. من نمی توانم این کار را انجام دهم. » یارن می گوید که لطفا به آن طفل مریض رحم کند و با گریه می رود.

نوه ی خاله ی اسما که شهریار نام دارد در آشپزخانه با اسما درد و دل می کند و دنبال کار می گردد. کریمان می گوید: «ما می توانیم تو را به عزیزه خانم که به دنبال کارگر می گردد معرفی کنیم. » بالاخره عزیزه با استخدام شهریار موافقت می کند. از حرف های شهریار معلوم است که به عنوان جاسوس از طرف کسی وارد عمارت شده است. میران به اتاق ریان می آید و او را گریان می بیند. ریان می گوید: «چقدر می خواهید تحقیرم کنید؟ عقد صوری، انداختن با لباس عروسی در میدان شهر، دیگر لازم نیست به من رحم کنی تو از روی دلسوزی من را نگه داشتی. » میران بدون این که حرفی بزند از اتاق بیرون می آید و به همه می گوید: «بعد از این هیچ کس یک کلمه هم با ریان حرفی نزند. »

عزیزه به سلطان می گوید: «هیچ وقت نمی توانی جای من را بگیری. چون تو پسر به دنیا نیاوردی. » سلطان می گوید: «ولی من پسر داشتم و پسر تو او را کشت. اگر سر سفره ات نوه های پسر می خواهی مانع رفتن میران شو. »

الیف در ایوان به گونول می گوید: «اینجا مثل تیمارستان شده. » گونول می گوید: «چرا به مادربزرگ اعتراض نمیکنی؟ » الیف می گوید: «به من ربطی ندارد. تو به خواستگاری میران رفتی. می توانستی قبول نکنی. » گونول می گوید: «حالا نوبت توست. تو را به اسم دمیر آلپ، دختر اسما معرفی کرده اند. » الیف ناراحت می شود و به اتاق عزیزه می رود. عزیزه می گوید که برای مراقبت از او این کار را کرده اند. الیف می گوید: «من اجازه نمی دهم از من سواستفاده شود. » و می رود.

هازار پیش زهرا می آید و می گوید: «همه چیز تقصیر من است. من زمانی عاشق دختری به نام دلشاه شدم. او بعد از رفتن من به سربازی عروس اصلان بی ها شد. اذیتش می کردند. طاقت نیاوردم و فراری اش دادم. عزیزه و پدرم افرادشان را دنبال ما فرستادند و درگیری شد و بعد از آن دیگر من چیزی نفهمیدم. » میران به گل فکر می کند و یاد حرف های ریان می افتد که گفته بود اگر کمی وجدان داری من را به دیدن خواهرم ببر. پیش ریان می رود و به او می گوید: «آماده شود. نصف شب تو را به دیدن گل خواهم برد. » ریان او را در آغوش می گیرد و تشکر می کند. نصف شب آنها از پشت بام وارد عمارت شاداغلوها می شوند. یارن از پنجره آنها را می پاید. میران می گوید: «فقط بیست دقیقه وقت داری برو و برگرد. » و ادامه می دهد: «برمی گردی مرگ نه؟ » ریان جواب می دهد که جایی غیر از او ندارد.

ریان پیش گل می رود و او را در آغوش می گیرد. او را نوازش می کند و با چشمان اشک آلود درمورد خوشبختی خودش و میران می گوید و برای گل لالایی می خواند. ریان به آرامی از اتاق خارج می شود ولی کسی از پشت موهای او را می گیرد و با خود می کشد. یارن کار خودش را کرده است. میران از پله ها بالا می رود ولی با صدای اسلحه در پشت سرش متوقف می شود.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی هرجایی + جزئیات داستان
سریال ترکی هرجایی

قسمت ۱۹ سریال ترکی هرجایی

هاندان از یارن می پرسد که از کجا اطلاعاتی در مورد ریان را فهمیده است. سپس او را سرزنش می کند و می گوید: «همه این بلاها به خاطر تو است. اگر از همان اول چیزهایی را که شنیده بودی میگفتی الان به این بلاها دچار نمیشدیم. » یارن می گوید: «نه متاهل بودن میران و نه همخوابه شدن با ریان هیچکدام برایم مهم نیست. من بالاخره میران را شوهر خودم میکنم. » هاندان با خشم می گوید: «برای آخرین بار می گویم سر عقل بیا. کاری نکن رو در روی هم بایستیم. » کمی بعد یارن به فیرات زنگ می زند و از او می خواهد ترتیبی بهد تا بتواند با میران درمورد ریان صحبت کند. فیرات می پذیرد.

حنیفه به هاندان می گوید: «ما باهم قراری گذاشته بودیم. پس چه شد؟ » هاندان می گوید: «الان موقعیت مناسبی نیست کمی صبر کن. » حنیفه ادامه می دهد: «من اگر دهانم را باز کنم این عمارت را سر تو و دختر خراب خواهم کرد. » فیرات به میران می گوید که یارن می خواهد با تو رو در رو صحبت کند و میران قبول می کند. سلطان به عزیزه می گوید: «تو دیگر نمی توانی حرفت را به میران بقبولانی. نصوخ و عروسش هردو ما را تهدید کردند و انتقام خواهند گرفت. به خصوص از الیف که نقطه ضعف تو است. عزیزه می گوید: «هنوز نمرده ام و کسی نمی تواند کاری بکند. الیف را جای کس دیگری جا می زنیم تا کسی به کارش نداشته باشد. »

در عمارت شاداغلو زهرا با گریه به هازار می گوید: «ما را از این خانه ببر. دخترمان را از ترس خانواده تو به دشمن سپردیم. ما را به جای دوری ببر که کسی نمیشناسدمان. » هاندان به آرامی می گوید که حق دارد.

در عمارت اصلان بی، گونول به اتاقی که ریان در آن خواب است می رود و بالش را روی صورت او فشار می دهد و می گوید: «تا وقتی تو زنده ای من رنگ آرامش را نخواهم دید. » ریان دست و پا می زند ولی صدایش به جایی نمی رسد. بالاخره هرطوری شده ریان خودش را نجات می دهد و گونول فرار می کند. ریان با صدای بلند گریه می کند و کمک می خواهد. میران با صدای او از خواب می پرد و به اتاقش می آید. ریان وحشت زده خودش را در آغوش میران انداخته و همه چیز را توضیح می دهد. همه جمع می شوند. سلطان که می داند کار دخترش بوده کلید را به آرامی از او می گیرد و در جیب میران می گذارد. عزیزه متوجه این رفتار آنها می شود. سلطان می گوید که حتما کار شاداغلوها بوده اما میران می گوید: «همه می دانیم کارچه کسی بوده است. دیگر کسی به اتاق ریان نزدیک نشود وگرنه با من طرف است. » میران به ریان می گوید که برود بخوابد و او هم حواسش به او است. ریان قبول نمی کند با او در یک اتاق باشد پس میران می رود دم در و آنجا می نشیند. ریان به او می گوید که چرا این کارها را می کند و میران جواب می دهد: «می خواهم مراقب تو باشم. » تا صبح هردو دم در می نشینند.

صبح زود عزیزه آن دو را در آن حالت می بیند و با خودش می گوید: «پس میران عاشق دختره شده است. »

ریان به آرامی در را باز می کند و به میران می گوید که برود و بخوابد. میران کلید را به ریان می دهد و می گوید که کلید دست او باشد. ریان بعد از مدت ها لبخند می زند و میران عاشقانه نگاهش می کند.

نصوخ و جهان در زمینی که قرار بود هتل بشود ایستاده اند. وکیل می گوید که نمی توانند اصلان بی ها را محکوم کنند چون قراردادها به اسم فیرات امضا شده است. نصوخ با عصبانیت می گوید: «اگر وکیل هستی چاره ای کن. » عزیزه در زمین نصوخ قدم می گذارد و می گوید: «نه تو و نه عروست هیچ کدام نتوانستید دختره را از ما پس بگیرید. تا من نخواهم آن دختر جایی نخواهد رفت. » نصوخ جواب می دهد:: « من مثل تو ۲۷سال منتظر انتقام نمی شینم. » بعد با خودش می گوید: «این زن درد دیگری دارد. » هازار به دوستش زنگ می زند و می گوید که برای او و خانواده اش خانه ای در استانبول  دست و پا کند و تاکید می کند که نصوخ چیزی نفهمد.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن