سریال ترکی قفسسریال ترکی کبوترسریال ترکی کبوتر (قفس)سریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کبوتر (قفس) + عکس

ژانر سریال ترکی کبوتر (قفس) درام می باشد که توانسته بیش از ۵ میلیون بیننده در هفته در ترکیه را به خود اختصاص دهد. این سریال محصول ساخت کشور ترکیه در سال ۲۰۱۹ می باشد. این سریال ترکیه ای زیبا ساخت روستایی دارد و دارای نقش های زیبا و احساسی را دارا می باشد. بازیگران این سریال عبارتند از؛ Nursel Köse،Genco Ozak، Menderes Samancilar ،Eslem Akar، Devrim Saltoglu ، Toprak Saglam .Osman Albayrak ،Dilan Telkok، Berke Üsdiken ،Gülen Karaman، Isil Dayioglu، Gözde Fidan، Mehmet Ali Nuroglu، Almila Ada

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کبوتر (قفس) + عکس
سریال ترکی کبوتر (قفس)

خلاصه داستان سریال ترکی کبوتر (قفس)

اوستا بدیر ۱۵سال بخاطر دعوای خونی تو حبس بوده، بعد آزادی برمیگرده بالا سر خونه زندگیش و میخواد مجدد کارگاهشو راه اندازی کنه. اوستا بدیر یه دختر داره به اسم زلفا ( ملقب به کبوتر داره باستان شناسی میخونه تو موزه استخدام میشه، همونجا با کنعان آشنا میشه وقتی داشت جلوی تابلوی دخترک کولی با خودش حرفای مصاحبه اش رو مرور میکرد همدیگه رو میبینن)، فرزند دوم اوستا بدیر مسلم هست که دختر کوچیک خاندان جبران اوعلو (نفیسه) رو دوست داره و میخواد با نفیسه فرار کنن و ازدواج کنن. برادر بدیر، خائنه و با جلیل (قمارباز مال باخته) که برادرزن مقتوله دست به یکی کردن و قتل کار اونا بوده ولی کسی نمیدونه…

تاکنون ۱۶ قسمت از این سریال پخش شده است طرفداران این سریال می توانند خلاصه داستان ادامه قسمت های این سریال را در این مطلب دنبال کنند.


 

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کبوتر (قفس) + عکس
قسمت ۱۸ سریال ترکی کبوتر (قفس)

خلاصه داستان قسمت ۱۸ سریال ترکی کبوتر (قفس)

کوسا طلاهای احمد را که می بیند با ظاهری ساختگی رو به پسرش کنعان و دخترش نفیسه می کند و می گوید: «شماها داشتین قبول میکردین که این آدم بی گناهه اما می بینید؟ » و بعد رو به بدیر می کند و با نفرت می گوید: «خجالت نمیکشی؟ این همه سال اینارو پنهون کردی. » و با خشم انجا را ترک می کند. بدیر بدون حرفی همانجا می نشیند و زولوف با گریه رو به او می گوید :«بابا چرا چیزی نگفتی؟ معلومه عده ای واست پاپوش درست کردن بابا چرا ساکتش نکردی؟ » بدیر به یاد می آورد که آن صبح قبل از آمدن کوسا، کسی کاغذی را جلوی درشان انداخته بود و بدیر آن را خوانده بود که نوشته بود: اگه جون بچه هات واست با ارزشه باید امروز ساکت بمونی و چیزی نگی! بدیر هم به خاطر همین موضوع حتی در برابر گریه های زولوف هم حرفی نمی زند و بلند می شود و می رود. قاسم دنبالش می رود تا بداند قضیه چیست. نفیسه حال خوبی ندارد و به مسلم می گوید: «من با اومدن به این خونه و دیدن آقا بدیر، باور کرده بودم که همچین آدمی نمیتونه قاتل باشه…. ولی الان نمیدونم چی بگم. » مسلم هم با غصه می گوید: «منم این همه سال بابامو باور کردم و الان حتی نمیتونم تو صورتش نگاه کنم نفیسه… » جلیل و کوسا به عمارت می رسند. جلیل با تعجب از خواهرش می پرسد که آیا در این قضیه او دست داشته؟ کوسا می گوید: «جلیل فکر کردی این همه سال کی گندکاریاتو جمع کرده؟ » و بعد تسبیح طلای او را از جایی که پنهان کرده بوده بیرون می آورد و می گوید: «وقتی اون دختر با دونه تسبیح پیدا شد فهمیدم به خاطر چی اومده! »

جلیل می پرسد: «یعنی این همه مدت طلاها دست تو بود؟ » کوسا تایید می کند و بعد می گوید: «مراقب قاسم باش! اون اصلا نباید بدونه که من تو این کار دست داشتم. » بدیر به کارگاه می رود و وقتی قاسم کنارش می نشیند بدیر می گوید: «توام باورشون کردی آره؟ وقتی برادر خودم اینو بگه مردم چی بگن… قاسم من میدونم که عده ای واسم پاپوش درست کردن. ۱۵سال پیش همین آدما احمدو کشتن و من سکوت کردم ولی حالا دیگه پی این قضیه رو می گیرم و اون آدمارو گیرشون میندازم! » قاسم سعی می کند او را از این کار منصرف کند اما بدیر جدی است و کاغذی که صبح او را تهدید کرده بود نشانش می دهد و می گوید که همان شب که به خانه ی کوسا رفته اند پسری را دیده که خانه آنها را زیرنظر داشته و می خواهد او را پیدا کند و در این راه هم قاسم باید کمکش بکند. عوکش وقتی از مادرش می شنود که طلاها از خانه ی کاوی ها پیدا شده می گوید: «این ادم نه فقط جلوی خانواده اش بلکه باید تو کل آنتپ رسوا بشه! » و همراه ایبو به همه ی بازاری می رسانند که طلاهای ۱۵ سال پیش از خانه ی بدیر پیدا شده است. وقتی بدیر و قاسم در خیابان ها قدم می زنند، مردم به انها متلک می اندازند و بدیر حتی جلوی قاسم را می گیرد تا دعوا پیش نیاید. زولوف هم خودش را می رساند و در حالی که بغض کرده از پدرش می خواهد چیزی بگوید و بی گناهی اش را اعلام بکند. همان موقع عوکش جلو می آید و رو به همه با صدای بلندی می گوید: «این مرد ۱۵ سال پیش بابامو کشت و ادعا کرد طلاعا دست اون نیست!

اما امروز همه چیز روشن شد. مردم آنتپ مراقب مال و جانتون باشین! » بدیر سرش را پایین می اندازد و به دخترش هم می گوید: «دخترم توام دیگه قبول کن اینو… » و در حالی که اشک در چشمانش جمع شده انجا را ترک می کند. زولوف گریه می کند و کنعان در آغوشش می گیرد تا آرام بشود. زلیخا با خشم کیسه ی طلاها را به عمارت جبران اغلو ها می برد و آن را جلوی پای کوسا می اندازد و می گوید که شوهر او بی گناه است! بعد هم شب، عوکش در اتاق زولوف را می زند و می گوید: «من یادم رفت هدیه عروسیتو بهت بدم! » و کیسه پر از طلا را مقابل او می اندازد و می گوید: «دیدی! این طلاها این همه چرخید و باز به دست صاحبش رسید! » بعد هم چاقویش را برمیدارد و دستش را می برد و خون آن را روی طلاها می ریزد و می گوید :«نکنه به خاطر این قبول نمیکنی؟ که باید حتما خون جبران اغلوها روش باشه! » و می رود.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی کبوتر (قفس) + عکس
قسمت ۱۷ سریال ترکی کبوتر (قفس)

خلاصه داستان قسمت ۱۷ سریال ترکی کبوتر (قفس)

اوکش بعد از این دعوا همان روز، به همراه دوست دختر پاویونی اش، برای خوش گذرانی به بیرون می رود و حتی به تماس های بقیه هم جوابی نمی دهد. کنعان وقتی مصطفی را در عمارت می بیند به سمتش می رود تا بداند که موضوع از چه قرار بوده؟ مصطفی در حالی که ترسید می گوید: «فقط میخواستم مطمئن بشی که چیزایی که ۱۵ سال پیش اتفاق افتاده واقعیت داشته! » کنعان از حالت نگران او با تردید به او خیره می شود. همان موقع نفیسه با عصبانیت وارد عمارت می شود و رو به مادرش در مورد کاری که عوکش کرده می گوید! کوسا اول طرف عوکش را می گیرد اما وقتی نفبسه همه چیز را تعریف می کند متوجه می شود که مسلم طلاهایی که ادعا می کنند بدیر دزدیده را نفروخته و طلاهای نفیسه را فروخته است. کنعان با ناراحتی به نفیسه می گوید که خودش را ناراحت نکند و قول می دهد که هزینه ی خرابکاری عوکش را پرداخت کند. کوسا رو به همه آنها به آرامی می گوید که این بار اشتباه عوکش را قبول می کند و به خاطر این کار برای معذرت خواهی بلند می شود و به خانه ی کاوی ها می رود. او رو به بدیر می گوید: «اومدم تا این قائله تموم بشه و دوتا خانواده در صلح زندگی بکنن… عذر خواهی منو به خاطر پسرم قبول کن. برای حس نیتم هم شب همتون تو حیاط خونه ی ما به صرف کباب دعوتین! »

بدیر هم قبول می کند و شب همگی اماده می شوند تا به عمارت بروند. زلیخا به بدیر می گوید که به خاطر این مهمانی اصلا خیالش راحت نیست. وقتی آنها از خانه خارج می شوند، کسی وارد خانه شان می شود و خوب به همه جای آن خیره می شود. کوسا از عوکش می خواهد که دیگر کاری به کار کاوی ها نداشته باشد چون نگران اوست و می ترسد باز هم به زندان بیفتد و این بار آزاد شدنش به این راحتی نیست. او به عوکش می گوید: «برای این که از کاوی ها انتقام بگیریم باید اونارو به خودمون نزدیک نگه داریم پسرم! » عوکش با نفرت می گوید که اصلا او را قاطی این موضوع نکند چون نمی تواند با انها خوب رفتار بکند. کاوی ها از راه می رسند و دور میز بلند بالای عمارت می نشینند. کوسا هم سر میز می نشیند و قبل از شام رو به همه آنها می گوید: «امشب به خاطر اتفاقات اخیر اینجا جمع شدیم. در حالت نرمال این دو خانواده یک جا جمع نمیشن اما امروز به خاطر اشتباهاتی که بچه هامون مرتکب شدن دور این سفره جمع شدیم. چه بخوایم و چه نخوایم فامیل شدیم. حالا من میخوام یه موضوعی رو مطرح کنم. عروسی های ما عجله ای شد و منم نتونستم به جهیزیه ی نفیسه رسیدگی کنم. فردا میخوام این وسایل رو خونتون بفرستم و اگر زولوف هم وسیله ای داره میتونه به این خونه بیاره. » کنعان از زولوف می پرسد که با این موضوع راحت است؟ زولوف بله ای می گوید و امل از آن طرف به این همه درک و شعور کنعان آفرین می گوید! همان موقع عوکش با سرخوشی و مستی وارد عمارت می شود و رو به بدیر می گوید: «تو هم قاتلی هم دزدی! »

کنعان با عصبانیت سر او فریاد می زند و جلیل عوکش را از انجا بیرون می برد. کنعان از خانواده کاوی معذرت خواهی می کند و انها در سکوت بلند می شوند و می روند. شب زولوف به کنعان می گوید که خاطر وجود او و باور داشتنش به حرف هایش، حس خوبی دارد و دیگر مثل گذشته احساسا تنهایی نمی کند. کنعان در سکوت و با لبخند به او خیره می شود. صبح سر صبحانه، کوسا همراه جهیزیه ای که برای نفیسه تدارک دیده وارد خانه ی کاوی ها می شود. زولوف به زیرزمین میرود تا جا برای وسایل جدید باز بکند که متوجه کیسه ای می شود و از آنجایی که آن را بار اول است که می بیند، برش میدارد و سر میز می برد و می پرسد که آن چیست ؟ و بعد بقچه را باز می کند و همه با طلاهای احمد مواجه می شوند. این کار کار خود کوسا بوده اما او در حالی که به ظاهر شوکه شده بلند می شود و با عصبانیت به انها خیره می شود. بدیر هم با تعجب و به طلاها نگاه می کند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن